معلوم نیس که کی بر میگردم شاید چند روز شاید چند ماه شاید چند سال دیگه شاید هم دیگه هیچ وقت برنگردم و خبر مرگم بهتون برسه دوستون داری خیلی خیلی. چقدر سختــــ استــــ عمرتــــ باشــــد +شاید دیگهــــ تا یهــــ مدتــــ طولانیــــ شایدمــــ کوتاهــــ نیامــــ. +معلومــــ نیســــ شاید همینــــ فردا,پســــ فردا آپــــ بشمــــ شاید هم برمــــ تا یکــــ ماهــــ دیگهــــ شایدمــــ یکــــ سالــــ دیگهــــ. +خیلیــــ فکــــ کردمــــ و تصمیمــــ گرفتمــــ کهــــ برمــــ. +خیلیــــ خستهــــ مــــ خیلیــــ خستهــــ میرمــــ یه جایــــ خیلیــــ دور از آدما ,دور از همهــــ تا یهــــ مدتــــ فکــــ کنمــــ,افکارمــــ رو جمعــــ کنمــــ و خودمو تغییر بدمــــ. +شاید همــــ دیگهــــ تا ابد برمــــ و فقط خاطرهامــــ بمونهــــ خاطرهــــ یــــ دختریــــ کهــــ از زندگیــــ فقطــــ دلتنگیــــ رو تجربهــــ کردهــــ. +دلمــــ واسهــــ همتونــــ تنگــــ میشهــــ دوستونــــ دارمــــ. +عشقــــ منــــ تو رو همــــ خیلیــــ دوســــ دارمــــ امیدوارمــــ یهــــ روز چیزاییــــ رو که واستــــ نوشتمــــ رو بخونیــــ و بفهمیــــ کهــــ چهــــ قدر دوستــــ داشتمــــ. +خداحافظــــ تــــا...... دیــــوانهــــ میشـَـومــــ مـَــنــــ ! +تو رو خــــدا تویــــ اینــــ ایامــــ محرمــــ واسمــــ دعا کنید... +خیلیــــ خستمــــ خیلیــــ... از اینــــ زندگیــــ پوچــــ و خالیــــ... +شــــاید یهــــ روز بیــــ خداحافظیــــ برمــــ... +راستیــــ آهنگــــ وبمــــ چطورهــــ عوضیدمشــــ....؟ چهـــــ ســَختــــ اَســتــــ, هــَمــــ پــــــآییز بــآشــَد! هـَمــــــــ ابــــــــر بــــــآشـَــــد! هــَمــــ بــارآنــــ بآشــَد! هــَمــــ خیـآبـــانِــــ خیــســــ بــآشــَد... اَمــآ نهـــــ تـــــــو بــآشیــــ... نهــــ دَســــتیــــ برای فــِشُـــردنــــ بـــآشــَد... نهـــــ پــآیی بــَرای قدمــــ زدنــــ... و نهــــ نگــآهیــــ برایــــ زل زَدنــــ... + امکانــــ ارســــال نظــــر برایــــ اینــــ پستــــ وجــــود نــــدارد. + واسهــــ کامنتــــ گذاشتنــــ میتونید برید پستــــ قبلیــــ. +شروعــــ شدنــــ ایامــــ محرمــــ رو بهــــ همهــــ تسلیتــــ میگمــــ. +اینــــ روزا واسهــــ آپامــــ خبر نمیدمــــ....آخهــــ حسشــــ نیستــــ. + هــــمــــیــــنــــ.... امروزز.... بازم یه روز دیگه شروع شد.... یه روزه دیگه بی تو....... خیلی اسونه نه؟؟؟؟؟؟ البته برای تو..... تو که هیچ مشکلی تو زندگیت نداری.....نه؟؟؟ داری عشق دنیارو میکنی...... میدونی من توی این چند سال چقدر نامه برات نوشتم؟؟؟؟؟؟ معلومه که نمیدونی!!!!!! از کجا باید بدونی!!!!!!!! ولی عیبی نداره قول میدم همشونو نگه دارم تا اگه شاید یه زمانی به ارزوم رسیدمو دوباره دیدمت اونوقت همرو بهت نشون میدم. من که تو دنیا کسیو به جز تو ندارم.... دارم.؟؟؟؟؟!!!!! من تو این مدت از خوشحالیای تو خوش حال بودم و با خنده هات میخندیدم..... اره میخندیدم در صورتی که چشمام پر اشک بود...... اگه یه وقت یکی میگفت که ناراحتی من اروم و قرار نداشتم..... یادته وقتی بهت خیره میشدم و نگات میکردم تو چه سرد بهم میگفتی چیه خوشگل ندیدی!!!!!!!!! منم همیشه جوابتو با یه لبخند میدادم..... من توی این سال ها هر سال روز تولدتو با خلوت خودم جشن میگرفتمو برات نامه مینوشتم. ساعت ها باهات حرف میزدم....... ولی یادم نمیاد که تو حتی یه بارم تولدمو تبریک گفته باشی...... از این میسوزم که اگه عاشقم نبودی پس چرا میگفتی برات میمیرم!!!!!!!!!! چرا میگفتی که دوست دارم؟؟؟؟؟ تو که خودت میدونستی من واست جون میدم.... آخه چرا!!!!!!!!!! یعنی من لیاقت عشق تورو نداشتم؟؟؟؟؟؟ دلم گرفته از آدمایی که میگن دوستت دارم ولی خودشون معنیشو نمیدونن از آدمایی که میخوان مال اونا باشی ولی خودشون مال تو نیستن از اونایی که زیر بارون برات میمیرن ولی وقتی هوا آفتابی میشه همه چیز رو فراموش میکنن "من" و "تو " برای رسیدن به هم هیچی کم نداریم جز یه "معجزه" سارا بعدا نوشت:این روزا دلم خیلی گرفته فقط دلم میخواد گریه کنم سارا بعدا نوشت2:واسه آپه قبلی هیچکس رو خبر نکردم حسش نبود معذرت سارا بعدا نوشت3:میخوام از این به بعد خوشحال باشم اما هر چه سعی میکنم نمیشه سارا بعدا نوشت4:دیگه واقعا نمیدونم چی بگم تا آپه بعدی که معلوم نی کی حسش بشه خداحافظ امروز صبح به دنیا اومدم... به صورت فرشته ای که بالای سرم بود چشم دوختم... اسمشو یادم اومد....مادر....شاید.... پیشونیم رو بوسید و منو به دست فرد دیگه ای سپرد... پدربود......شاید.... وقتی وارد دنیا شدم لبخند زدم.... بدون اینکه بفهمم وارد چه مکانی شدم.... بدون اینکه بدونم بعدها به ازای هر خنده گریه میکنم.... حالا اینجام... امروز هم بدترین روز زندگی منه... روزی که از خدا...جداشدم... به خودم دلداری میدم... این هم میگذره! امروز روزیه که ازش متنفرم...روز تولدم! چرا همه بهم تبریک میگن؟چرا یادم میندازن؟ تادیروز یادم نبود...دیشب فهمیدم... اه! هیچوقت دوست نداشتم این زندگی رو تجربه کنم... سارا بعدا نوشت:من دوباره برگشتم.... بعد از دو ماه و نیم این اولین آپمه دلم واسه همتون تنگ شده بود. سارا بعدا نوشت2:از همه ی دوستانی که نتونستم بیام بهشون سر بزنم عذر میخوام. و در آخر سارا نوشت:دلم خیلی گرفته دلم میخواد بمیرم همیشه آرزوم رسیدن به تو بود ولی الان بزرگ ترین آرزوم مرگه همین. برای من مرور کردن خاطرات اون تلخ نیست. حتی بعضی موقع ها هم واسم لذت بخشه.... وقتی دوباره بهش فکر میکنم یا ازش حرف میزنم اشک تو چشمام جمع میشه میخوای بدونی چرا؟؟؟؟؟ چون هنوزم دوسش دارم ولی اون خیلی راحت تر از این حرفا گذاشت و رفت. رفت با کسی که بهترین دوستم بووووووووووووووووووووووووود دوستی که همه ی رازامو میدونست.... من تمام تابستونو تو خونه بودمو فقط فکر میکردمو گریه میکردم. میدونی به چی؟؟؟؟ به اون کسی که تو بهش میگفتی عوضی. اره اون عوضی بود بد بود اصلا شیطان بود اما من دوسش داشتم.... میفهمی عشق یعنی چی؟؟؟؟؟؟ عشق بازی نیست. حسی هم نیست که یه روز بیادو یه روزم بره.... عشق یعنی اون..... یعنی کسی که وقتی من ازش میگفتم , تو بهم میگفتی بسه دیگه. تو دیوونه ای... اره من واقعا دیوونم..... دیوونه ی اون. شب در انتظار روز، روز در انتظار شب ، و من در انتظار فردا و تا کجا ادامه خواهد داشت این تکرار بیهوده... سارا نوشت: سلام به دوس جونای خودم سارا نوشت2:اگه حاله منو بپرسین که بدم سارا نوشت3:میخوام با نظراتتون بترکونیــــــــــــدا واسه جبران آپه قبلی سارا نوشت4: از این به بعد خصوصیا رو عمومی میکنم.... (غیر از اونایی که واقعا شخصی باشن) باور کردم که فقط تویی سنگ صبور حرفام ... اون نمی دونه که با دل من چه کرده... نمی دونه که دلی رو اسیر خودش کرده... هنوز باورم نشده که دل به اون دادم و اون شده همه هستیـــ ـــم... خدایا امــــــ ـــشب به تو میگم چون تو تنها مونس تنهاییهام هستی... اون رفته و من هنوز اینو باور ندارم ... نمیدونم ...... دیگه هیچی نمیدونم..... اعتراف می کنم نفسم به بودنش وابسته س... زنــــــ ـــدگی رو میخوام چیکار؟ حالا تو بگو چیکار کنم؟ . . . . سارا نوشت1:دوستایی که سالی یه بار میانن/یا وقتی هم که میان فقط برای گفتن من آپم میان/ برای آپاشون خبر نمیدن... جواب نمیدم گلایه نکنید. سارا نوشت 2:اخه من چقدر بگم کامنت خصوصی نذارید بابا خسته شدم جواب کامنت های خصوصی داده نمیشه بعد نگید چرا جواب ندادی. سارا نوشت3:موفق باشید فعلا بابای.
زمزمه خاموش شد من صدای تپش قلبم را می شنیدم که به خاموشی رفت یادم افتاد کسی... که وجودم ز وجودش پر بود رفت از پیش دلم.. من شنیدم که نفسها کم شد نفسم گم شد و سرگردان شد و شنیدم نوری پر زد و رفت دیده ام خاموش شد روشنی نابود شد و نسیمی آمد شمع هایم نیم سوخته اشک هایم گوشه ی چشمانم یخ زده است روشنی گرمی و نور رفت چون تابش رفت می شنیدم که صدا و زمزمه خاموش شد همه جا راکد شد...ساکت گشت می شنیدم که بدن جسم بی جان و تنم زیر خاک غربت و تنهایی می پوسد می شنیدم که به روی دست منجمدم باران نرم و صبور می بارد و حیاتم می رود می میرد ...

سختــــ ترینــــ روزهای
دیوانهــــ شدهــــ باشیــــ
از دیوانگیــــ بزنیــــ زیر خندهــــ
همهــــ فکر کنند چقدر خوشحالیــــ!
و اشکــــ هایتــــ را فقطــــ تاریکیــــ ببیند
و آبیــــ کهــــ صورتتــــ را میــــ شوید
و خدایتــــ...

نیستـے و مـَــنــــ دیـــوانهــــ میشـَـومــــ ...
نیستـــے و هـَـر روزَمــــ بــے تــو میگــذرد !
هـَر روز َمــــ در حســرتــــ ِ تـــو
نیسـتـیــــ و سخــتــــ اســتــــ مانــدَنمــــ ...
تـو نیســتے برایـَمــــ ...
تویــے کهــــ تمــامـــمــــ برایــتــــ استــــ و
بودنــَتــــ برایــَمــــ زنــدگـے 











حاله شمام به من ربطی نداره میخواین خوب باشین میخواین بد![]()

![]()
می ترسم از اینکه بگم دوسش دارم...
روزای اول آشنایی رو یادم میاد که چه قدر اومدنش قشنگ بود ...
اونقدر قشنگ حرف می زد که به راحتی دل به او دادمو او شد اولین عشـــ ـــقم در زندگی...
خــــــدایا تو تمام زیبایی های عالم را در صورت و حرف های او گذاشته بودی...
و این جوری منو اسیر او کردی و دل کندن از او برام شد محال و داشتنش بزرگترین ارزوم در زندگی...
حالا که عاشقش شدم تو بگو چیکار کنم که تنهام نگذاره....
چطوری بگم بدون اون می مــــــیرم....
خودم خوب میدوم اون منو کودکی فرض کرد که نمیدونه عشق چیه و واسه عاشقی حرمتی قائل نمیشه
منو به بازی گرفت یا شاید.........
بعد رفتنش دیگه این نفس رو هم نمیخوام....
خدایا دوست دارم منو بفهمه حتی اگه شده واسه یه لحظه....


| Design By : Pichak |








