کنار دریا که می نشینم و گوش به نجوای موج ها می سپارم وجودم پر می شود از شوق.چه کسی می تواند این همه زلالی را ببیند و بی تاب نشود. دریا به من آموخت که زندگی جز تپیدن و برخاستن نیست.رشته رودهای که به دریا می ریزد، به ما می گوید اگر گام برداری مقصد دور نیست.خوش به حال صخره های که ریشه هایشان از دریا آب می خورد.دریا تحفه اش را از کسی دریغ نمی کند.ماهیگیران به شوق آن پارو می زنند و ملوانان چشم به بخشش آسمانی دوخته اند.همه حالات دریا دیدنی است.حتی وقتی پیشانی اش چین بر می دارد و لب هایش از تلخی کف می کند.آشوب دریا، یعنی خیزش ابرهای بهارآور و سکوت دریا یعنی آشتی و مهربانی.یعنی نثار همه پاکی ها و زلالی ها به دل هایی که از اهالی بارانند.دریا یعنی زندگی جریان دارد. نترسیم از مرگ مرگ پایان کبوتر نیست مرگ وارونه یک زنجره نیست مرگ در ذهن اقاقی جاری است مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید مرگ با خوشه انگور می آید به دهان مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است مرگ گاهی ریحان می چیند مرگ گاهی ودکا می نوشد گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد و همه می دانیم ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است
| Design By : Pichak |







